«اشکال نداره! هر چی میبینید و به ذهنتون میاد رو بهم بگید. خب تو ممکنه یکنقطه ببینی فقط و چیزی به ذهنت نیاد. نگاه کنید و بدید به نفر بعدیتون»
یکی، یکی برگه را میگرفتند و با تعجب نگاهش میکردند. نوبت به هیوا رسیده بود.برگه را چپ و راست میکرد. پشت و رو میکرد. عقب و جلو میکرد. چند دقیقه برگه دردستش بود. چهرهاش خیلی بامزه شده بود. حوصله بچههای دیگر سر رفته بود و داشتندشروع میکردند به غر زدن که «هیوا، بده نفر بعدی دیگه. چی میبینی؟ چیزی ندارهکه!». بالاخره هیوا داد نفر بعدی. برگه A4 سفید با یک نقطه وسطش حلقۀ دخترهارا دور زد و رسید به دست خودم. یکی از بچهها دستش آلوچهای بود و برگه را کثیفکرده بود. چیزی نگفتم. اتفاق مبارکی بود حتی. «خب! حالا میخوام دونه، دونهفکرهاتون و دیدههاتون رو از این برگهای که رسید دستتون بگید». شروع کردند.
درسا: یک نقطه دیدم.
فاطمه: یک نقطه دیدم.
دیانا: یک نقطه با یک لکه کثیف.
هیوا: نقطه که دیدم اما دو تا چیزم به ذهنم رسید. یکی اینکه انگار ما مثل ایننقطهه میمونیم و کل این برگه مثل جهان. حتی ما پشت برگه رو هم نمیتونیم توش باشیمو ببینیم. یک طرف برگه هستیم. اینقدر در برابر عظمت جهان و خدا کوچیک هستیم. یکیچیز دیگه هم اینکه این نقطهه من رو یاد آفرینشم میندازه و شروع شدنمون.
مانلی: من ذهنم به این رفت که ما آدمها فکر میکنیم چقدر بزرگ هستیم اما وقتیخیلی خوب به اطرافمون توجه میکنیم، میفهمیم مثل یک نقطه هستیم فقط تو یک دنیایبزرگ. اونقدرها هم بزرگ نیستیم. فقط باید بتونیم خودمونو فقط نبینیم و به اطرافمونتوجه کنیم تا اینو بفهمیم.
آتنا: من اما نقطه ندیدیم. من مثل یک کره دیدم اون سیاهی رو. کرهای که ما پرشکردیم.
لیلی: منم دو تا چیز دیدم. یکی اینکه این نقطهه مثل یک آدمیه که نخواسته همرنگجماعت بشه. نخواسته سفید باشه. برای همینم میزنه تو چشم. یکی دیگه هم اینکه بعضیوقتها همرنگ نبودن با جامعه خوب نیست. این نقطهه سیاهه. بعضی وقتها صفات بد مثلغرور هست که ما رو متفاوت از بقیه میکنه.
رها: به نظر من خوبه که یک نقطه سیاه اون وسط بود. یک جور تفاوت. به نظر منمتفاوت بودن خوبه. البته نه تو همه چیز. اما در وجه خوبش اتفاق خوبیه.
بهار: نقطه برای من شبیه یک انسانی بود که در گمراهی گیر کرده. در کارهای بدخودش گیر کرده. نمیتونه بیرون بیاد و مثل بقیه صفحه سفید بشه. باید کمکش کرد.
نگار: همه ماها اون نقطه سیاهه زود توجهمونو جلب کرد. شبیه نگاهمون به آدمها.ماها خیلی زود چیزهای بدِ آدمها به چشممون میاد.
دیانا: من یک چیزی به ذهنم میرسه. ماها هیچکدوم به اون همه سفیدی توجه نکردیم.همه درگیر یک نقطه سیاه فقط شدیم. چرا نباید اون همه سفیدی رو ببینیم، اما یک نقطهسیاه رو خیلی خوب متوجهش بشیم؟
یا حتی خانم، یک چیز دیگه! از اونجا که خانم برگه رو گرفته، هیچکدوم ما میتونهاون نقطه سیاهه رو ببینه؟ نه! برگه هر چی دورتر میره، نقطه سیاهه هم کمرنگ ترمیشه. شاید باید بعضی چیزها رو خیلی بهشون نزدیک نشیم و دقیق نشیم تا قشنگ و سفیدو خوب بمونن.
من: چقدر جالب بود دیانا! هر دو تا حرفت.
دیانا: خانم، یک چیز دیگه هم به ذهنم میرسه. ما آدمها خیلیوقتها نداشتههامون از داشتههامون بیشتر به چشممون میاد. مثلا ممکنه من تخت تواتاقم نداشته باشم اما کلی چیز دیگه دارم. اصلا اتاق دارم. میز دارم. رنگ دیواراتاقمو دوست دارم. به نظرم بعضی وقتها هم اون نقطه سیاهه شبیه همون نداشتههامونمیمونه. با این که کمه و داشتههامون که مثل اون سفیدیهاست زیاده اما زود حواسمونمیره به اون نداشتهها.
هیوا: بله، خانم! منم میخواستم اینو بگم. میشه اصلا یک جوردیگه نگاه کرد. میشه برگه رو پشت و رو کرد و اصلا دیگه لکه و نقطه سیاهی هم نباشه.
نگار: خانم، شما هم نظرتونو بگید. شما چی میبینید؟
من: من... من راستش اینجوری نگاه کردم که شاید این برگهسیاه بوده کلش. کم کم سفیدیها کلش رو پوشوندن. فقط یک نقطه سیاه مونده تا سفیدبشه. اینم میتونه مثل کل صفحه سفید بشه.
نظرات بچهها خیلی خوب بود. هر کدام این نظرات شروع یک بحثخوب میتواند باشد. برای جلسه بعد باید یکی باید انتخاب شود تا روی آن گفت و گوکنیم.
از نگار به خاطر چنین ایدهای متشکرم.
ما را در سایت خوش گذشتن دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 8