به نام او...
یک کتاب برای محمدصادق خریدم؛ «بچه تمساح کجا رفت؟». قصه، قصۀ یک عینک است که پدربزرگ روی میز آشپزخانهای که تکههای نان روی آن ریخته جا میگذارد و حشراتی از پشت عینک به آن سمت میز نگاه میکنند و همه چیز را بزرگتر میبینند و وقتی میآیند این سمت عینک همه چیز تغییر میکند. خلاصه که حشرات با اینور و آنور شدن عینک ماجراهایی دارند. یک سمت عینک چیزهایی میبینند که سمت دیگر نمیبینند.
همراه کتاب یک ذرهبین هم برای محمدصادق خریدم. ابتدا کمی با ذرهبین با هم کار کردیم. کارهای بامزه. توانست نحوۀ کارکرد ذرهبین را بفهمد. عینک مامان و بابا را نشانش دادم و توضیح دادم که عینک هم یک نوع ذرهبین است. اگر سن کودک شما قد بدهد میتوانید از خودش بخواهید چرایی استفاده از عینک را با توجه به اینکه میداند شیشههای عینک هم نوعی ذرهبین هستند توضیح بدهد. توضیح بدهد چرا کسانی که چشمشان صعیف است عینک میزنند و چطور عینک به آنها کمک میکند. اگر هم مثل محمدصادق ما نتواند در این حد تجزیه و تحلیل کند و کوچک باشد؛ کمکش کنید بتواند حدس بزند. حالا وقت خواندن کتاب میشود.
اما مسئلۀ فلسفیای که در کتاب میتواند کودک را درگیر کنید، چیست؟ در داستانِ کتاب، مورچه خرده نانها را از پشت عینک درشت میبیند و با خوشحالی میرود سراغ یک غذای گنده. اما وقتی به آن سمت عینک میرود با خودش میگوید: «پس اون خرده نون بزرگه چی شد؟» حشرات دیگر هم از پشت عینک چیزهایی میبینند که وقتی به آن سمت عینک میروند همین سوال برایشان پیش میآید. عنکبوت میپرسد، «پس مورچه چاق و چله چی شد؟»، مارمولک میپرسد، «پس عنکبوت گرد و قلمبه چی شد؟» و مادربزرگ جیغ میزند و وقتی پدربزرگ میآید میگوید «پس بچه تمساح چه شد؟» واقعا خرده نان گنده، مورچۀ چاق و چله، عنکبوت گرد و قلمبه و بچه تمساح چه شدهاند؟ این است سوال فلسفیای که میتوانید از طریق آن با کودکان به تفلسف بنشینید.
اگر هم با یک نوجوان سر و کار دارید که کارتان آسانتر است، میکروسکوپ و تلسکوپ را میتوانید بیاورید وسط و بحثهایتان حتی علمی-فلسفی شود.
