خودم را دوست دارم

خرید بک لینک

رفته بودم سر کلاس و چهرۀ دخترها کج و کوله بود. هدیهچیزی پرسیده بود و جا خورده بودم. «خانم! چجوری لاغر بشیم؟ خوش به حال شما کهلاغرید» همین حرف هدیه شروع خوبی بود برای یک بحث. «چرا؟ اصلا کیا دوست دارن لاغر بشن؟ دلیلشونممیخوام بدونم.» گفته بودند. ریشۀ دلایلشان برمیگشت به نحوۀ برخورد اطرافیانشانبیشتر.

«بابام خودش اضافه وزن داره. اما من اضافه وزن ندارم. وزنممتعادله. اما تو خونه که راه میرم هی نچ نچ میکنه و میگه ببین چه چاق شده. مامانممهمش تو مهمونیها دعوام میکنه که سرتو بالا بگیر. سرتو میندازی پایین، غبغبهاتمیزنه بیرون. زشت میشی. یک کم لاغر شو خب». «من فامیلهای مامانم همه سیاه، موفرفری، اصلا یک چیز زشتی هستن. فامیلهای بابام همه سفید، چشم رنگی، اصلا چشمهاشوناز این چشم دایناسوریها، موهای طلایی. نمیدونم چرا من به فامیلای بابام نرفتم.شدم این! مثلا مامان بزرگها رو دیدید! میخوان نوههاشونو صدا کنن میگن، عزیزایمن! نوههای خوشگل من! بیایید اینجا. اما ما که بچه بودیم، مامان بزرگم بهمونمیگفت بچه آفریقاییهای من بیایید اینجا». «خانم، منم خودمو دوست ندارم. مامانبزرگم همیشه میگه دهنت گشاده. خواستگار اومد برات دهنتو اینجوری جمع کن. وگرنه کسینمیگیرت». «خانم، من بچه که بودم تو مدرسه کسی باهام دوست نمیشد. همه با بچهخوشگلا، چشم رنگیا دوست میشدن. معلما هم اونا رو بیشتر دوست داشتن.». «خانم من قدمکوتاهه! اصلا قدم هیچی. پارسال من سیکس پک بودم. الان دیگه نیستم. میرم جلوی آینهخودمو میبینم، افسردگی میگیرم»

به جز سارا و منصوره هیچکدامشان خودشان را دوست نداشتند.مانده بودم با این همه حجم از دلزدگی و دوست نداشتن خود چه کنم. قسمتی از احساساتشانبه خاطر سنشان طبیعی بود. سعی کردم با تعریفهایی که از زیباییهاییشان میکنم کمیاز آن احساسات را تعدیل کنم، اما آن قسمتی که مربوط به طرز تفکرشان میشد سخت بود.کار راحتی نبود. سالهای سال توبیخ و طرد شده بودند به خاطر چیزی که خودشان در آننقشی نداشتند. کمی گفت و گو کردیم. سارا و منصوره خیلی خوب بقیه را به فکر وامیداشتند.بعضیهایشان کمی آرام شده بودند، اما هدیه و آیسان حرفهایشان همچنان جای تأملداشت.

«خانم، همه این حرفها درست. اما بیرون که میریم دیگهاینجوری نیست. پسرا دنبال دخترای شاخ هستن خب.»

«میدونید خانم، شما خودتون لاغرید، خوبید، مشکلی ندارید.برای همینم اصلا ما رو درک نمیکنید. نمیفهمید ما چی میگیم»

خودم را پرت کردمبه دوران قاجار. شاید منفورترین زن آن دوران میشدم. با خودم فکر میکردم، خب در آنجامعه احساس من نسبت به خودم چگونه است؟ خودم را بالا و پایین میکردم که فکر کردمشاید بد نباشد دخترها هم پرت شوند به دورهای که جامعه ظاهرشان را دوست دارد. بعدبیاییم کلاس را جلو ببرم. مقایسه کنیم خودمان را. و فکر کردم حتی باید عمیقتر شوم.دخترها گیر کردهاند در خودشان. دورهشان، دوره گیر کردن است. دوره هویتیابی. بایدکمکشان کنیم ابتدا خودشان را ببینند. باید جور دیگری با کلاسشان جلو میرفتم.

باید برایشان طرحدرس خاصی داشته باشم.

پینوشت: کلی بحث کلاسی ننوشته دارم. باید بنویسم تا بیش ازاین حلقهها و گفت و گوها از یادم نرود. امیدوارم سختنویسیام زودتر با زمستان رختببندد و بهار با خودش نوشتنِ نانوشتهها را بیاورد.

خوش گذشتن...

ما را در سایت خوش گذشتن دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 33 تاريخ: شنبه 21 اسفند 1395 ساعت: 8:03

صفحه بندی