به نام او...
پیشنوشت: نگار ازم خواست که حتما بحث کلاسشان را اینجا بنویسم چون حرف زیاد دارد در اینباره. وقت کلاس اجازه نداد بیشتر گفت و گو کنیم و قرار شد اینجا نگار حرفهایش را بنویسد.
میخواستم درباره «قطعه گمشده» شل سیلور استاین برایشان صحبت کنم که یک نفرشان نمیدانم «قطعه گمشده» را چه شنیده بود و گفت «خانوم به شهید حججی ربط داره؟» دخترها یکی یکی در اینباره حرف میزدند. اصلا به ذهنم خطور نمیکرد که همچین مسئلهای یک دفعه بشود موضوع کلاسم. کلاس را آرام کردم و گفتم فعلا به ماجرای شهید حججی کاری ندارم. دربارۀ این سوال میخواهیم حرف بزنیم؛ «آیا شما حاضرید جانتان را برای دفاع از کشورتان و مردمش فدا کنید؟» از سیزده نفر اعضای کلاس جز چهار نفر بقیه پاسخشان منفی بود.
دلایل کسانی که پاسخشان منفی بود اینها بود:
1-من برای کسی کاری انجام میدهم که برای من احترام قائل باشد و برایم کاری کرده باشد. درست است که کشور من حق تحصیل، امنیت و چیزهای دیگر برایم فراهم کرده اما خیلی از حقها را هم از من گرفته. مثلا حق انتخاب پوشش و آزادی را از من گرفته. یا همین الان تو محرم من وقتی میرم تکیۀ دوستهای داییم اینقدر به من بد نگاه میکنند دوستاش که یعنی یک خانوم نباید اینجا باشه. منم دوست دارم شربت درست کنم. منم دوست دارم شربت و چایی پخش کنم. منم میخوام نشون بدم میتونم این کارها رو کنم. پس اگر جنگی هم پیش بیاید جونم رو برای همچین کشور و مردمی نمیدم.
این نظر نگار بود. لیلی با نگار مخالف بود. لیلی میگفت کشورت برای تو یک کارهایی کرده. تو برای اون کارهایی که کرده میتونه جونت رو بدی. نگار معتقد بود کفۀ ترازوی کارهای نکرده و حقهای گرفته شده سنگینتر است. شادیای که از او گرفته شده، محدودیتهایی که به او داده شده براش اذیتکنندهتر است. لیلی میگفت خب یک روزی یک سری آدم هم رفتند برای تو جونشون رو دادند. به جبران کار اون آدمها باید جونت رو برای خانوادههاشون بدی. بهنظر آرمیتا آنها گول یک عده را خورده بودند و یکتا هم معتقد بود آنها هم نباید میرفتند.
2-من جرأت و شجاعت این را ندارم که جونم رو بدم. میترسم.
3-خیلی سال پیش خیلیها رفتند جنگیدند تا از یک چیزهایی دفاع کنند تا آرمانهاشون محقق بشه. شد؟ نه! بدترم شد. چه ضمانتی هست که منم برم جونم رو بدم و بعدش چیزهایی که دنبالش بودم محقق بشه؟ من همچین ریسکی نمیکنم. میرم از این کشور اگر جنگی بشه.
این نظر یکتا بود. پارمیدا از یکتا سوال کرد از کجا معلوم که با فدا کردن جون تو اوضاع بهتر نشه؟ یا حتی بدتر نشه؟ یکتا معتقد بود ما فقط یک عده قربانی هستیم. اوضاع بهتر نمیشه. چرا هیچ وقت ندیدیم مسئولین خودشونو فدای مردم کنند؟ چرا همیشه مردم بودند که فدای یک عده خاص شدند؟ یاسمن با نوع نگاه یکتا مشکل داشت. یاسمن میگفت من حاضرم جونم رو بدم برای مردم و کشورم. مردم برای من عزیز هستند. من به مسئولین کاری ندارم. خانواده من برام مهم و عزیز هستند. من برای خانوادم، برای مردم بیگناه جونم رو میدم. اینجوری چرا نگاه نمیکنی؟ بعدش هم ما خودمون هستیم که خودمونو قربانی کردیم. خودمون بودیم که همچین سیستمی رو رقم زدیم.
4-کیمیا میگفت وقتی جنگ بشه بالاخره که همه میمیریم. چرا آدم بره جونش رو بده. تهش که مردنه! فاطمه و پارمیدا با نظر کیمیا مخالف بودند. پارمیدا میگفت بالاخره مرگ معمولی با شهادت فرق داره. شهادت درجهش بالاست. این مهمه که تو مرگی رو انتخاب کنی که ارزش بیشتری داره. بهار که داشت روی کاغذ جلوش با خودکار بازی بازی میکرد سرش بالا آورد و گفت اَه چرا همه چیز رو مذهبی میکنید؟ چرا باید همه چیز رو مذهبی کرد؟ ازش پرسیدم، اشکالش چیه؟ گفت چون سخته! خشکه!
فاطمه هم به کیمیا گفت خب اصلا قبول همهمون میمیریم. خب تو جونت رو هم بده. به قول خودت که تهش میمیری.
لیلی یک دلیل دیگه برای جواب مثبت به سوال من داشت. معتقد بود مردن من شاید جون چند نفر رو نجات بده. مردن یک نفر مطمئنا بهتر از مردن چند نفره. و خب مریم هم میگفت بستگی دارد به شرایط. اگر کسای دیگهای باشند برای دفاع اون نمیره اما اگر خیلی لازم باشه اونم جونش رو میده.
خوش گذشتن...
ما را در سایت خوش گذشتن دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 27 تاريخ: چهارشنبه 19 مهر 1396 ساعت: 14:18