از فراموشی تا ترس

خرید بک لینک

ابتدای کلاس شبنم گفت: «خانوم، موضوعی که یک بار بهتون گفتیم رو دربارش حرفنزدیمها!»

«کدوم موضوع؟»

«همون که چجوری یک نفر رو فراموش کنیم» قبول کردم که دربارۀ موضوع شبنم صحبتکنیم. عسل سریع دستش را بالا برد. «خانوم، من بگم؟ من همچین اتفاقی برام افتادهبود. تونستم الان فراموشش کنم اون شخص رو». خندیدم. «واقعا فراموشش کردی؟ دیگهنمیاد تو ذهنت؟»

«نه، خانوم! دیگه نمیاد»

«پس الان چجوری داری دربارش حرف میزنی؟ مگه نباید بهش فکر کنی و یادت بیاریشکه بتونی به ما دربارش بگی؟» جا خورده بود. وقتی توانست حرفم را هضم کند، خندید.«درسته!»

«پس بهتره بگی کمرنگش کردی. یا بگی دیگه ذهنت رو مشغول خودش نمیکنه. هر وقتخودت بخوای میتونی بهش فکر کنی، نه اینکه اون هی بیاد تو ذهن تو! هان؟»

«بله، خانوم! من راستش تا میومدم بهش فکر کنم، خودمو با یک چیزی مشغول میکردم.اینقدر این کار رو کردم که برام عادت شد همش ذهن منو مشغول خودش نکنه. یادتونه اونموضوع رو؟ موضوع تابستون نه! موضوع پارسال! من از وقتی باهاتون حرف زدم و بعدش سعیکردم خودمو مشغول کنم، خیلی خوب شد. دیگه اصلا اذیت نشدم به خاطرش»

«خیلی خوبه عسل! ممنونم.» روی تخته راهحل عسل را نوشتم. عسل دوباره میخواستنظر بدهد. اجازه دادم.

«خانوم، من یک کار دیگه هم کردم. مثلا با خودم فکر کردم که اگر همش ذهنم درگیراین موضوع باشه، خب من از درسم عقب میفتم. واقعا هم درسم افت کرده بود. دیدم هیچنتیجهای برام نداره برای همین بهتر سعی کردم با ماجرا کنار بیام»

«خب، خیلی خوبه! خیلی وقتها فکر کردن به نتیجۀ کاری که میکنیم باعث میشه سعیکنیم اون کار رو نکنیم یا بهقولی عزممون رو جزم کنیم برای یک کار بهتر کردن» مرسدههم دستش رو بالا برده تا نظر بدهد. به او هم اجازه دادم.

«خانوم، من یک چیزی رو فهمیدم. هرچی بخواییم به یک چیزی فکر نکنیم، بدتر میشه.هی بیشتر بهش فکر میکنیم.» لبخند زدم. «میدونید چرا اینجوری که مرسده میگه میشه؟»کسی نمیدانست. شروع کردم برایشان یک چیزهایی را توضیح دادن. روی تخته نوشتم «Intentionality». «اتفاقی کهمرسده میگه، بهخاطر این میفته که ذهن ما یک خاصیتی داره به اسم اینتنشنالیتی. یافارسیش میشه حیث التفاتی». همهشان چشمهایشان گرد شده بود و با تعجب کلمه راتکرار میکردند و سعی میکردند حدس بزنند اینکه میگویم چیست. حدسهایشان جالببود. فاطمه سریع گفت: «یعنی ذهن ما چون لطیف هست اینجوری میشه؟» هستی خندهای کردو گفت: «آی کیو! لطیف با ط دستهداره! خانوم التفات رو با ت دو نقطه نوشته» همان لحظهفکر کردم هستی رمان و کتاب زیاد میخواند، برای همین است خوب متوجه اشتباه فاطمهشده است. خندیدم و برایشان توضیح دادم این ویژگی ذهن چیست و چرا این اتفاقی کهمرسده میگوید میافتد. بعد از خود مرسده پرسیدم: «خب باید چه کار کنیم؟»

«هیچی! اصلا حساس نشیم. همون حرفی که عسل زد! خودمونو اینقدر مشغول کنیم تاذهنمون عادت کنه بهش فکر نکنه» شبنم گفت: «خانوم من هم این کارها رو کردم»

«خب؟ هنوز مشکل داری؟»

«نه! فقط میخواستم بدونم کارهایی که من کردم، کارهایی بوده که بقیه هم میکنن؟یا کارهای دیگه هم میشه کرد؟ یا روال خاصی داره؟» لبخند زدم. «خب، مثل اینکهدوستات هم همون کارهای تو رو کردن»

یک دفعه سوالی پرسید. «خانوم مغز بلندمدت سنگینتره یا کوتاهمدت؟» حدسزدم وقتی داشتم از خاصیت اینتنشنالیتی ذهن میگفتم ذهنش با خاطراتش گره خورده واین سوال را پرسیده. شکل مغز را روی تخته کشیدم. «اول اینکه ما مغز بلندمدت وکوتاهمدت نداریم. ببین! اگر مغز اینجوری باشه، یک قسمتی از اون مربوط میشه بهحافظه که ما حافظه بلندمدت و کوتاهمدت داریم. بگو ببینم تو حافظه ما چیا هست؟»

«خب خاطرههامون، چیزایی که میخونیم.»

«خب جنس این چیزها از ماده هست؟» فاطمه سریع گفت: «بله!» شبنم هم گفت: «بله»

«یعنی شما میتونید اینها رو بگیرید دستتون و مثلا لمسش کنید؟»

گیج شده بودند. من هم توقع نداشتم همچین جوابی بشنوم. فاطمه گفت: «خانوم، چهربطی داره؟ من خودم یک جا خوندم ما ذهن ماده هم داریم» واقعا مونده بودم که چیمیگن؟! «الان به من بگید ببینم هارد این کامپیوتر، رمِ این موبایل من، اطلاعاتی کهتوش هست مادیه؟ خود هارد و رم رو نمیگمها! چیزهایی که توش هست! میشه لمسشون کنم؟»هستی خندید و گفت: «خانوم! اینا فکر کردن منظور شما از ماده، نر و ماده هست.» خندمگرفته بود. «از دستِ شما! منظورم مادی هست» همهشان پاسخشان منفی بود. برگشتم سرحافظه انسان و دوباره سوالم را از شبنم پرسیدم. «خب ما میتونیم مثلا خاطرههامونولمس کنیم؟ مادی هستند؟»

«بله، خانوم! میتونیم لمسشون کنیم» اینبار نمیدانستم برای چه همچین پاسخی میدهد.«چجوری میتونیم؟»

«خب خانوم مثلا من وقتی به یک خاطرهای فکر میکنم ممکنه ناراحت بشم اگر اونخاطره ناراحتکننده بوده باشه»

«شبنم، لمس! حس نه! میتونی مثل این میز بهشون دست بکشی؟ آره من قبول دارم میشهحس کردم یک چیزهایی رو! اما لمس چی؟»

«نه! خانوم!»

«یعنی میگی مادی نیست؟»

«نه!»

«خب، چیزی که مادی نیست چجوری میتونه وزن داشته باشه؟ بذارید یک چیزی براتونتعریف کنم. یک دانشمندی هست به اسم گوییلیو تونونی، همچین چیزایی. این میخواستهنشون بده روح مادی نیست.» شبنم یک دفعه وسط حرفم گفت: «مگه روح مادیه خانوم؟ ماادیکه نیست!»

«نه! نیست. اما صبر کن! میاد یک استدلالی میکنه. میگه قبل از مرگ یک نفر وزنشواندازه گرفتم. بعدش هم همینطور. وزنش هیچ تغییری نکرده بود. بعد نتیجه میگیره روحمادی نیست. حالا تو بحث ما که حافظه باشه اگر بخواییم اینجوری استدلال کنیم بایدبتونیم بگیم که اگر حافظه وزن داشته باشه اونوقت یک نفر که حافظش پاک میشه بایدوزن مغزش کم بشه. به نظرتون میشه؟ یا وقتی یک چیزایی یادش میره، وزن مغزش کم میشه»

«نه!»

«پس شبنم، سوالت اصلا نمیتونه درست باشه. چرا؟ چون حافظه اصلا وزن نداره کهبگیم وزن حافظه بلندمدت بیشتره یا کوتاهمدت. درسته؟ میدونی سوالت مثل چی میمونه؟الان به من بگو این صندلی بهتر راه میره یا این میز؟»

«وااا! اصلا میز و صندلی راه نمیرن»

«آفرین! سوال تو هم درباره وزن حافظه همینجوریه! اصلا حافظه نمیتونه وزن داشتهباشه که ما بگیم وزن حافظه کوتاهمدت بیشتره یا بلندمدت»

عسل یک دفعه یک سوال پرسید. «خانوم، من چند وقت پیش یک چیزی میخوندم که نوشتهبود یک قسمتی از مغز مربوط به چیزایی هست که ما میترسیم. بعد درباره این نوشته بودکه اون قسمت اگر برداشته بشه چی میشه. من خیلی دوست دارم اون قسمت مغزم غیرفعالبشه»

«خب، آره! قسمتهای مختلف مغز مربوط به چیزهای مختلفیه! مثلا یک قسمت مربوط بهزبانآموزیه! یک قسمت همونطور که گفتیم مربوط به حافظه هست، یک قسمت مربوط به بخشدیداریه،... اما خب ارتباط اینا یک کم پیچیده هست. خب فرض کنیم اون قسمت مغز تو کهمربوط به ترس هست روبرداریم. به نظرت خوبه؟»

«بله، خیلی خوبه! دیگه تو هواپیما از ترس حالم بد نمیشه!»

«همه موافقید نداشتن ترس خوبه؟» همه موافق نبودند. به جز دو نفر همه میگفتندوجود ترس خوب است. از النا خواستم دلیلش را برای خوب بودن وجود ترس بگوید.

«خب خانوم، اگر ترس نباشه ما برای حفظ جونمون تلاش نمیکنیم. مثلا ممکنهخودمونو پرت کنیم پایین از ساختمون» همۀ دخترها دلیلشان شبیه همین دلیل بود برایخوب بودن ترس.

«یا عسل فرض کن تو از هیچی نمیترسی، وسط جنگل شیر میخواد بهت حمله کنه.همینجوری وایمیسی نگاش میکنی؟ چرا فرار میکنی؟ چون میترسی!»

«درسته، خانوم! من نظرم عوض شد.»

«اما یک چیزی! من میتونم این دلیلی که شما میگید برای خوب بودن ترس رو با یکچیز دیگه توضیح بدم. من میگم اون قسمت از مغز که مربوط به ترس هست رو برداریم.نباشه! مشکل شما رو چجوری حل میکنم؟ خب اگر ما خیلی چیزها رو خوب بدونیم یعنیمعرفت خوبی داشته باشیم میتونیم با معرفت خیلی از مسائلی که شما با ترس توضیحشمیدید رو توضیح بدیم. مثلا من خودم رو از ساختمون پرت نمیکنم، نه اینکه بترسمبمیرم، برای اینکه میدانم اگر پرت کنم خواهم مرد و من نمیخواهم بمیرم چون یک عالمهکار دیگه دارم.»

نمیدانستند چه بگویند. شبنم گفت: «خانوم به نظر منم اگر عقل آدمها خوب کارکنه، نیازی نیست اون قسمت از مغز که مربوط به ترسه باشه. اصلا خوبه برش داریم»

زنگ خورد. بهشان گفتم به این موضوع فکر کنید! اینقدر هم آسون نیست. همهشاندرگیر شده بودند. از جلسهای هم که داشتیم کلی خوششان آمده بود. من نیز بسیار ازکلاس راضی بودم و خوشم آمده بود.

من خودم اگر جای دخترها بودم، به حرف معلمم این ایراد را وارد میکردم کهمعرفت داشتن به همه چیز بهطور کامل امکانپذیر نیست و آنقدرها هم راحت نیست. وجودترس لازم است در آن مواقع. و حالا اینکه معلمم چه پاسخی برای من داشت؟ میتونید فکرکنید!


پی نوشت: نوشته طولانی بود و خسته شدم و برای همین هم دوباره بازخوانی اش نکردم. اگر پر بود از غلط ببخشید. اما سر فرصت ویرایشش خواهم کرد.

خوش گذشتن...

ما را در سایت خوش گذشتن دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 20 تاريخ: چهارشنبه 25 اسفند 1395 ساعت: 15:46

صفحه بندی