به نام او...
امروز اولین روز کاریام در سال 1396 بود. روز خوبی بود. با نهمها کلاس داشتم. هفتمها هم زنگ تفریح در راهرو میآمدند و سلام و عرض ادب و سال نو مبارکی میگفتند و میرفتند. بعضیهایشان هم از خوشحالی از همان دور دستانشان را باز میکردند که در آغوشم بگیرند. هیوا و رها هم از آن بعضیها بودند. میخواستم بروم وضو بگیرم و نماز بخوانم که هیوا و رها و دوست دیگرشان که شاگرد من نبود از آزمایشگاه بیرون آمدند و دیدنم. هیوا را که در آغوش گرفتم گفتمش که چقدر خوشحال شدم وقتی پیام تبریک سال نواش را دیدم. «خانوم، دو دقیقه بعد از تحویل سال بهتون پیام دادم. دیدید؟» خندیدم. «آره. خیلی خوب بود.» واقعا پیامش خوشحالم کرده بود. سه تایی ایستادند به صحبت کردن. رها از تصمیمهایی که برای سال جدید گرفته است، گفت. از کتابی که آقای پ بهش داده بود و خوانده بود و خیلی به نظرش بچهگانه آمده بود، گفت. کتابی دربارۀ خداشناسی. گفتمش برایت کتابی میآورم اما شاید کمی سنگین باشد. فقط pdfاش را دارم. فلش بیاور تا بِدَهمَت. «اثبات وجود خدا»یِ جان کلوور مونسما را منظور داشتم. خودش را صاف و صوف کرد و گفت: «گنجایش مغزی من خیلی زیاده!» لبخندی زدم و گفتم: «اون که بله!»
هیوا هم از اینکه در ابراز محبت به خانوادهاش مشکل دارد، گفت. از اینکه از صمیم قلب مادر و پدرش را دوست دارد اما نمیتواند در عمل و به زبان بهشان نشان دهد. گفتم حتما در اینباره یک جلسه صحبت خواهیم کرد و موضوع مهمی است.
نمیدانم کلام از کجا دویدن را شروع کرده بود که رسیده بود به این حرف هیوا: «خانوم، تو این همه سال با این همه دوستی که بودم تنها کسی که فکرای من رو فهمیده رها ست و فقط رها منو مسخره نمیکنه و اتفاقا شبیه من فکر میکنه. اما مثلا اگر فکرامو به بهار بگم، مسخرم میکنه.» هیوا شخصیت جالبی دارد و همیشه دوستش داشتم. متفاوت فکر میکند. متفاوت رفتار میکند. بسیار خلاق است. ذهن عجیبی دارد. شروع کردم تعریفش را کردن. «هیوا! من تو رو خیلی دوست دارم. تو واقعا خاص هستی. قدر خودتو خیلی بدون.» خندید و گفت: «میدونم. خودمو خیلی دوست دارم.» خندیدم و ادامه دادم: «چه خوب! خیلی جالبی. خیلی خاص فکر میکنی. خیلی خلاقی. سعی کن از استعدادهات بهترین استفاده رو کنی» خندید و گفت: «که نمیکنم» ادامه دادم: «حیفی واقعا!». دوستشان حرفم را تایید کرد که: «هیوا، نجوم و کامپیوترش یک چیزیه خانوم» هیوا با شیطنت خاصش گفت: «خانوم رها هم مثل منه! چرا دربارۀ رها از این حرفا رو نمیزنیدو ازش تعریف نمیکنید؟» نگاهی به رها کردم و خیلی جدی گفتم: «بهتره از رها تعریف نکنم چون رها زود مغرور میشه.» هیوا نگاهی به رها کرد. رها نگاهی به هیوا کرد. عینکش را داد بالاتر. «خانوم راست میگه! من زود مغرور میشم» از صداقتش خوشم آمده بود. اما حتی صداقتش را هم نباید تحسین میکردم. رها باید بیشتر روی خودش کار کند. اما هیوا... انگار که تمام قندهای کارخانۀ قندسازی را در دل هیوا داشتند آب میکردند. «یک چیزی میخوام بگم، فقط بین شما دو تا و خانوم بمونه! فقط ملینا اینو میدونه. خانوم، وقتی یکی از من تعریف میکنه خیلی خوشم میاد» خندیدم. «خب همه خوششون میاد». با حالت خجالت گفت: «من یک جور دیگه خوشم میاد. انگار تو استخرم» میدانستم هیوا عاشق شنا و استخر است. همینطور میدانستم در مسابقات شنا مقام آورده. رها چشمانش گرد شده بود. «استخر؟» دوباره خندیدم. «یعنی خیلی خوبی هیوا! ببین رها، آدما وقتی میخوان اوج خوشحالی و حال خوبشونو نشون بدن معمولا با لذتبخشترین چیزی که دارن سعی میکنن توصیفش کنن. خب استخر هم برای هیوا اوج لذت و خوشحالیه»
متوجه بودم دوست دارند همینطور همانجا بایستند و به حرف زدن ادامه بدهند اما کلاس بعدیام باید شروع میشد. «من میخواستم برم نماز بخونم مثلا! اما کلاسم شروع شده. باید برم سر کلاس دیگه» عذرخواهی کردند که وقتم را گرفتند. «نه بابا! اشکال نداره! زنگ بعد میخونم. خیلی هم خوب بود. از معاشرت باهاتون واقعا خوشحال شدم» ذوق کردند. از دوستشان هم که نمیشناختمش بهخاطر حضور در جمعمان تشکر کردم و ابراز خوشحالی. او هم گویی در دلش دو بال در حال روییدن بود. این احترام و قدردانی برای حضورش را از من انتظار نداشت. با ذوق بسیار او هم خداحافظی کرد. به بچهها بیشتر احترام بگذاریم و جدیشان بگیریم. حالشان را بهتر میکنیم با احتراممان.
پینوشت: و چقدر نیازمند بودم به داشتن تعطیلات. به استراحت. حالم در مدرسه بسیار بهتر از قبل است و لبخندهایم پررنگتر.
ما را در سایت خوش گذشتن دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 20