ریزرفتارهای معلمی/مربیگری

خرید بک لینک

به نام او


1-زنگ اول رفته بودم سر کلاس و بنفشه گفته بود: «خانم میشه دیگه مقنعه نپوشید؟ شال خیلی بیشتر بهتون میاد.». چند باری شال سر کرده بودم. دلم میخواست بگویم: «آره، حتما» اما گفتم: «بنفشه، دوست دارم شال بپوشم اما مدرسه قوانین خاصی داره. میترسم بهم تذکر بدن. همین الانش تذکر دادن که مانتوهام بلندتر باشه». خندید و گفت: «نه! خانم. خب هرطور صلاح میدونید» کلاس را شروع کردم. «امروز دو تا موضوع داریم. یکی مربوط به اخلاق پزشکی هست که پارمیدا خیلی دوست داشت و گفته بود. یکی هم یک افسانه روسی هست درباره آزادی. شما میتونید انتخاب کنید، درباره کدوم گفت و گو کنیم». ریحانه یک دفعه گفته بود: «خانم! امروز یک جوری شدید. خیلی خوشحالید. خیلی انرژی دارید.» بهار و چند و نفر دیگه هم تایید کرده بودند. خندم گرفته بود. تنها تفاوتم رژ ملایمی بود که زده بودم و یک لبخند بزرگتر. خندیده بودم و گفته بودم: «خب چون سر یکی از بهترین کلاسهام هستم. خوشحالم دیگه!» ذوق کرده بودند و گفته بودند: «میشه تو دفترم اینو بگید؟ میشه از کلاس ما تعریف کنید تو دفترم؟»


2-معمولا وقتی نظراتشان از موضوع اصلی خیلی پرت است، چیزی نمیگویم. فقط نگاهشان میکنم و یک لبخند خاصی میزنم. یکی از بچهها داشت بیربط صحبت میکرد. نگاهش میکردم و لبخند به لب منتظر بودم تا خودش متوجه اشتباهش شود. وسط لبخندم رها گفت: «خانم! شما یک لبخند کوچولویی دارید که خیلی معنا دارهها! خیلی کوچیکه اما کلی چیز توشه!» دخترهای دیگر هم شروع کرده بودند به تایید. خندم گرفته بود. «رها! واقعا که! کلاس رو بهم ریختی»


3-وسط گفت و گو، پچ پچ کردن صبا با بهار را دیدم و شنیدم. «دستبند خانومو!» کلاس تمام شد. دستبندم را از دستم درآوردم. صبا را صدا کردم. «بیا صبا! اگر از این خوشت اومده مال تو»

«نه، خانم. ممنون»

«بدون تعارف، مال تو اگر دوستش داری. من یکی دیگه میخرم»

خجالت میکشید. نگرفت. اما معلوم بود خوشش آمده. بیشتر اصرار نکردم.


4-زنگ ناهار بود. رفتم از بوفه ناهار بخرم. بوفه شلوغ بود. عقب ایستاده بودم تا دخترها خریدشان را کنند. حدیث گفت: «خانم، چیزی میخوایید؟ پولتونو بدید، من براتون بخرم» خریدم را کرد. فاطمه به شوخی آمد کنارم و گفت: «خانم شما دو هزار تومن دارید به ما بدید؟»

«آره.»

«واقعا خانم؟»

«آره، بیا بهت بدم»

«نه! خانم زشته. ولش کنید.»

«بهم میدی دیگه؟ نمیدی؟ قرضه خب»

«چرا خانم میدم. اما زشته»

«وااا! هفته دیگه برام میاری خب. بیا»

میخواستم قرض دادن و مهربانی را یاد بگیرند. پول را گرفت. سفت بغلم کرد و با خوشحالیِ زیاد دوید سمت شبنم. «خانم نظریان دو هزار تومن داد بهمون. بیا بریم پیتزا بخریم». الان دو هفته است که قرضش را نداده. دارم کلنجار میروم که چگونه کل ماجرا را تبدیل به یک حلقۀ گفت و گو کنم که بتوانند دربارۀ خیلی از مسائل تفکر کنند. مسائلی مهم.

خوش گذشتن...

ما را در سایت خوش گذشتن دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 6 تاريخ: سه شنبه 11 آبان 1395 ساعت: 2:14

صفحه بندی