چادر

خرید بک لینک

به نام او...


روی صندلی، پشت میز نشسته بودم و با لبخند نگاهشون میکردم تا صندلیهایشان را به شکل U دربیاورند و بنشینند سر جایشان. عسل با یک لبخند بزرگ آمد جلویم. «خانم، من و اِلِنا تصمیم گرفتیم تا چهلم امام حسین(ع)چادر سر کنیم». نمیدونستم چی باید بهش بگم. در ذهنم داشتم افکارم را بالا و پایین میکردم که چگونه بگویم چرا چنین کاری کردند؟ چرا نگاهشان به چادر اینگونه است؟ چادر برایشان نماد چیست؟ چرا مثل پوششهای دیگرشان به آن نگاه نمیکنند؟... اما حالم خوب نبود و تمرکزم کم بود. میدانستم نمیتوانم بحث را خوب پیش ببرم. با خودم گفتم ولش کن. بگذار برای یک وقت دیگر. الان حالت زیاد خوب نیست و تمرکز خوبی نداری و موضوع و بحث را میسوزانی. بگذار یک وقت بهتر دربارۀ لباس و پوشش حرف بزنید. فقط یک لبخند بزرگتر از لبخند خودش تحویلش دادم و رفت نشست روی صندلیاش. النا را صدا کردم. «تو مشکلی که تابستون بهم گفته بودی با پدرت داری، حل شد؟ الان اوضاع بهتره؟» خندید. «حلِ حل نشده، اما بهتر شده خانم. خوبه در کل» لبخندی زدم و گفتم: «خب، خوبه باز»


زنگ بعدش سر کلاس لام بودم، تنها دخترِ چادریِ مدرسه که اینجا ازش نوشتم. کلاس تمام شده بود و اصلا حس بیرون رفتن از کلاس را نداشتم. پشت یکی از نیمکتها نشسته بودم و دلم میخواست تمام روز را همانجا بنشینم. بچهها دورم بودند و حرف میزدند. فاطمه روی نیمکت رو به رویم نشسته بود. «خانم شانس شما هستا. امروز که من رو فرستادید اون کلاس خیلی ساکت بودم. اصلا حرف نزدم.» خندیدم و گفتم: «برای امروز نبود. تو دیگه همیشه تو اون کلاس هستی». چهرهاش را در هم کرد. «عه! خانم!». خندیدم و گفتم: «بعله! خانم» رو به رها کردم. «رها مشکل تو چی بود؟ چی میخواستی سر کلاس بگی؟ الان بگو» همونطور که به قول خودش داخل کیفش را میجورید گفت: «خانم، جلسه بعد میگم. خیلی مهم نبود». لام و نگار آمدند کنارم. لام مِنمِنکنان گفت: «خانم، یک چادری نباید بعضی فکرها رو کنه؟»

«چه فکرهایی؟ چرا؟»

«خب خانم، بعضی فکرها دیگه! فکره دیگه! میره! یک چادری نباید فکرش یک جاهایی بره؟ بده؟ بچهها میگن تو که چادری هستی نباید بعضی فکرها رو کنی.»

دوست نداشتم اذیتش کنم و حس کند باید محتوای افکارش را با من درمیان بگذارد. «خب فکرات اذیتت میکنن؟ حس بدی داری؟»

«نه خانم. خیلی هم خوبه! اصلا آدم دوست نداره از توشون بیاد بیرون اینقدر خوبه.»

نگار رو به گفت: «خانم به من گفته فکراش چیه.»

«نگی به خانمها!»

«نمیگم. خانم به نظر من که اشکال نداره این فکرا. طبیعیه. فکرای یک دختر نوجوونه دیگه. همه از این فکرا دارن. طبیعیه خانم»

«خب اگر فکر میکنی اشتباه نیست فکرات که اشکال نداره. اما خب یک چیزی هم هست. خوبه آدم تمرین کنه بتونه فکرشو کنترل کنه. این یک مهارته. حالا جلسه بعد شاید درباره این موضوع حرف زدیم.»

پینوشت: نباید به لام میگفتم: «خوب است که آدم بتواند فکرش را کنترل کند.» اگر این سوال را میپرسیدم که خب فکرت را ول کن! بگذار هرجایی دوست دارد برود. مگر چه اشکالی دارد؟ بهتر بود. سعی میکردم اهمیت بحث را مهمتر از چادری بودن/نبودن برایش نشان دهم بهتر بود. برای جلسۀ بعد باید شبیه به این کار را کنم. باید با همین سوال کلاس را شروع کنم یا با یک بازی. شبیه بازیِ «پرندۀ خیال» که شیوا خودش درست کرده بود. یا شاید باید با آسیه تماس بگیرم و از او کمک بخواهم. آسیه روانشناسِ فلسفه خوانده است. کار فلسفه برای کودکان میکند. او هم میتواند در خصوص نحوۀ اجرای کلاس و محتوا کمکم کند. کاش میشد دوباره همۀ بچهها با هم جمع میشدیم. مثل قبلاها! گروه خوبی بودیم. حیف که همه پخش شدیم...
خوش گذشتن...

ما را در سایت خوش گذشتن دنبال می‌کنید

برچسب: چادر,چادر مسافرتی,چادر خاکی,چادری,چادر به انگلیسی,چادر نماز,چادر براق,چادر عربی,چادری های, پوش,چادر کوهنوردی, نویسنده: بازدید: 5 تاريخ: پنجشنبه 29 مهر 1395 ساعت: 9:41

صفحه بندی