از مدرسه...

خرید بک لینک

به نام او...


از زنگ اول:

...

من: خب، به نظرتون دیکتاتوریِ خوب چی؟ دیکتاتوریِ خوب نداریم؟

صبا: نه، خانم. کلا خوب بودن در حکومتداری یعنی به فکر زیردستها بودن و برای خواستهها و نظرات آنها احترام و ارزش قائل شدن. دیکتاتور خوب هم دیکتاتوری میشه که نظرات زیردستهاش براش مهم باشه. خب این که دیگه دیکتاتوری نمیشه. پس دیکتاتور خوب نداریم.


از زنگ دوم:

آخر کلاس متانت و لیدا آمدند پیشم. «خانم، خیلی ببخشیدا! یک چیزی میخواییم بهتان بگوییم اما ناراحت نشیدا. راستش من اسمم متانت هست و این اسمش لیدا. این شوخی رو با همۀ معلمها میکنیم. اسمهامونو جلسه اول جا به جا میگیم» خندم گرفته بود. «واقعا که! برید! اشکال نداره»

«خانم بازم ببخشید»


از زنگ سوم:

هلیا و پریسا دو نفری با هم صحبت میکردند. دو بار تذکر دادم که به حرف دوستاتون گوش بدید. اما همچنان حرف داشتند با هم. «بچهها، لطفا!»

هلیا: «خانم، یک چیزی بگم، الان زود تموم میشه!»

من: «میتونید، یک دقیقه برید بیرون. حرفهاتونو بزنید. بعد بیایید تو کلاس. اما سر کلاس باید گوش بدید»

کمی مردد بودند. «اشکال نداره برید بیرون حرفهاتونو بزنید و بیایید اما وقتی اومدید دیگه نباید حرف بزنید» با ذوق و خوشحالی رفتند بیرون. بعد از سه دقیقه آمدند داخل. دیگر حرف نمیزدند با هم. بعد از مدت زیادی دوباره میخواستند با هم حرف بزنند. «بچهها!» هیچ حرفی نزدند و با خجالت از من عذرخواهی کردند. تا آخر کلاس هیچ حرفی بینشان رد و بدل نشد. کلاس را محترمانه گوش دادند.


بعضی وقتها فقط با درست خجالت دادن بچهها میتوانی کلاس را اداره کنی. میشد حرف زدنشان را بیانضباطی تلقی کنم و منفی بگذارم مثل خیلی از معلمها. میشد بهشان تشر بزنم و صدایم را بلند کنم. میشد تهدیدشان کنم. اما فکر کردم هشتاد دقیقه ساکت گوش کردن برای من هم سخت است، چه برسد به این بچهها(البته چند دقیقه بین کلاس بهشان استراحت میدهم معمولا). پس حق دارند گاهی با هم حرف بزنند. اما باید احترام دوستان و کلاس و مربیشان را با سکوت کردن و گوش دادن نیز حفظ میکردند. اما ذهنشان هم درگیر بود. این گوش دادن اجباری به چه درد من میخورد. پس باید میگذاشتم بروند حرفاهایشان را بزنند و برگردند. مطمئن هم بودم قدر این اجازه را میدانند و تا آخر کلاس به فرصتی که بهشان دادم احترام میگذارند. همینطور هم بود. فرصتم را قدر دانستند و تا آخر کلاس از اینکه قوانین را زیر پا بگذارند شرم داشتند.


از زنگ چهارم:

...

من: خب قبول! رومینا و آتوسا میگن برای اینکه اوضاع درست بشه باید هرکس از خودش شروع کنه. اما میدونید چقدر طول میکشه؟ چقدر باید بگذره؟

هستی: اما خب، خانم دیر تغییر کردن بهتر از اصلا تغییر نکردن است. شما میدونید یک نهال نخل چقدر طول میکشه بزرگ بشه؟

من: نه!

هستی: سیصد سال خانم. تازه کلی هم بعدش طول میکشه بتونه خرما بده. هیچوقت خرما نخوریم چون سیصد سال طول میکشه نهالش بزرگ بشه؟

بچههای دیگر هم تأیید کردند.

من: بچهها! خیلی خیلی خوشحالم که باهاتون کلاس دارم. این امیدتون رو واقعا تحسین میکنم. واقعا تحسینبرانگیز هستید.

قند در دلهاشان آب میکردند...

خوش گذشتن...

ما را در سایت خوش گذشتن دنبال می‌کنید

برچسب: از مدرسه متنفرم,از مدرسه بدم میاد,از مدرسه تا خانه,مدرسه از راه دور,مدرسه از راه دور صبا,مدرسه از راه دور ارمان,مدرسه از راه دور روشنگر,مدرسه از راه دور ایرانیان,فرار از مدرسه,ترس از مدرسه, نویسنده: بازدید: 5 تاريخ: پنجشنبه 15 مهر 1395 ساعت: 13:32

صفحه بندی